|
معرفی روستای فرج بیگی
|
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 19:25 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوست عزیز نگاهی به طبیعت می اندازم و چیزی که قابل ستایش تو باشد نمیابم پس ناچار به قلبم رجوع میکنم و آن را با خنج
اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا مي گرفتم اگر سنگ بودم به هر جا که بودي سر رهگذار تو جا مي گرفتم اگر ماه بودي به صد ناز شايد شبي بر لب باممان مي نشستي اگر سنگ بودي به هر جا که بودم مرا مي شکستي، مي شکستي
من از کجاي تو شروع شدم در امتداد لحظه اي که امتداد تو بود از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم چون حوا که از دنده ي آدم بيرون آمد خودم را تنها يافتم ميان فاصله اي از خودم، تا سايه هاي تو *** غم هايم آشنا با من نفس مي کشند با حادثه هاي معمول از حوادث عبور مي کنند از فضاهاي رنگي به جستجوي بيرنگي آهنگ بي صداي بودن، بودم يا طنين ترانه اي در دور *** کلاه تو بزرگ بود و پر سايه و من و سبزهاي کوچک، در انتظار نور سوار بر خيالات خودم بودم که بادي وزيد و پلکهايم در افق گم شد با سکوت *** در چشمانت سؤالي بود نوري که از مردمکهايت مي ريخت پريدن پرنده اي از ميان پلکهايت در چشمانت سوال... و من که بي تفاوت از کنارت عبور کردم
خدایا من در کلبه ی حقیرانه ی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریای خود نداری من چون تویی دارم و تو چون خود نداری. ارسالی از بهاره
من عاشق چشم توام تو مبتلای دیگری دارم به تقدیر خودم عمری عادت میکنم گفتی محبت کن برو باشه خداحافظ ولی رفتم که تو باور منی دارم محبت میکنم . ارسالی از بهاره
عشق با هم زیر باران ایستادن و خیس شدن نیست عشق ان است که یکی برای دیگری چتری شود و او هیچگاه نفهمد که چرا خیس نشد. ارسالی از بهاره
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق تر است. ارسالی از بهاره
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب بدین سان خوابهارا با تو زیا میکنم هر شب تویی این کاه را چون کوه میسازد چه غوغایی در این دشت بر پاست امشب چه پیچ و تابی دراد این اتش که من این پیچ و تاب را تماشا میکنم هر شب کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی که من این واژه رو منی میکنم هر شب.ارسالی از بهاره
روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان
دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد . دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه
زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم بودی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند
زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نيست و دلم بس تنگ است بی خيالی سپر هر درد است باز هم می خندم آن قدر می خندم که غم از روی رود
شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي... سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي
ميدوني فرق لبخند تو با لبخند من چيه ؟ تو وقتي شادي ميخندي،من وقتي تو شادي ميخندم
به همه لبخند بزن اما با یک نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به یک نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت همیشه برای یه نفر باشد در دنياي بچه ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم برنده هست ولي در دنياي بزرگتر ها هر کي زودتر بگه دوستت دارم بازنده است
براش بنویس دوستت دارم آخه میدونی.آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفها شونو از یاد میبرن ولی یه نوشته ، به این سادگیها پاک شدنی نیست.اگرچه پاره کردن یک کاغذ از شکستن یک قلب هم ساده تره...ولی بنویس...
يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا هها وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان مي گويد مي خواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند مي كند و مي گذارد روى ميزش ، و مي رود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد ! دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار مي آورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و رياضى را زير و بالا مي كنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را مي دهد . او روى ورقه اش مي نويسد : كدام صندلى ؟؟ مي خواهم گلي را برايت بفرستم اما مي ترسم از اينکه پژمرده شود پس "س" را از "گل سرخ" و "ل" را از گل " لاله" ، "ا" را از گل "اطلسي" و "م" را از گل " مريم" بر ميدارم و سلام را تقديمت مي کنم
ديشب فرشته اي فرستادم تااز تو مواضبت كنداماوقتي رسيد توخواب بودي زود برگشت وگفت هيچ فرشته اي نمي تواند مواظب فرشته اي ديگر باشد
اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم
خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ي خاطراتم رو انداختم يه گوشه اي و گفتم : فراموش يه چيزي ته قلبم خنديد و گفت : يادمه
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:3 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خداوندا ، آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نمي توانم تغيير دهم ، شهامتي تا تغيير دهم آنچه را كه مي توانم و دانشي كه تفاوت آن دو را بدانم .امین
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:35 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای دیدن تصاویر ماهواره ای روستای فرج بیگی به ادامه ی مطلب رجوع کنید:
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 21:8 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای دیدن تصاویر به ادامه ی مطلب بروید: ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 12:13 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوشبختانه در اواسط ماه جاری کلنگ مسجد امام رضای
روستای فرج بیگی نیز زده شد. این مراسم با حظور اقای رفیعی امام جمعه شهرستان وتنی چند از روسای ادارات برگزار شد.در ضمن تاکنون بودجه این مسجدسیصد میلیون ریال است که مبلغ دویست میلیون ریال ان را اداره اوقاف و یکصد میلیون ریال دیگر را یکی از خیرین روستا(اقای شیرزاد فرجی) اهدا نمودهاند
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 10:4 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 10:59 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
|||||||
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:43 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
||||||||
|
||||||||
|
|
|
||||
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:10 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||||||
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:6 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||||||
|
|||||||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:12 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:56 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:31 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:56 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در طلوعي بي غروب روز و شب را سپري ميكنم موج ها ساحل را نوازش ميكنند و من هنوز به اميد فردا راه ميروم بي آن كه بدانم ديگر رادپايي واسه برگشتم نيست از هر صداي مي هراسم چون باعث مرگ سكوتم مي شود در آسمان پر ستاره ستاره ي مرگم خاموش شده افسوس كه شهاب آرزو هايم با سرعت گذشت و من نديدم و تك ستاره ي آرزو يم كه رسيدن به تو بود رفت و حال در رويا هايم تنهام و اين تنهاي زندگي ام شده پس خواهم گذراند با قلبي پر تپش آينده خويش را حال با او و در راه او...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:36 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوستان عزیز با کلیک روی ادامه ی مطلب می توانید تصاویر روستای فرج بیگی قدیم را مشاهده کنید
(نظر یادتون نره) ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 22:9 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:52 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 21:50 توسط مصیب رسولی و جمعی از دوستان
|
|
|||||
|
|||||